تمامی کسانی که به "بی معرفت" لینک داده اند می توانند از طریق ین لینک به من اطلاع دهند تا به منظور قدردانی، لینک آنها در ین بخش قرار بگیرد.
در صورت تمایل می توانید با قرار دادن تکه کد فوق در بین دو تگ <body> و <body/> قالب خود، این لینکستان را در سایت یا وبلاگ خود نمایش دهید. (در صورت بروز هرگونه مشکل، پرسش خود را اینجا مطرح کنید.)
عم يتسائلون * عن النباء العظيم * الذي هم فيه مختلفون * کلا سيعلمون * ثم کلا سيعلمون -- سوره مبارکه نباء
در ذيل اين آيات در تفسير جامع، ج7، ص 322 نوشته شده: حافظ محمّد بن مؤمن شيرازى که يکى از مخالفين است در کتاب مستخرج از تفاسير اثنى عشر ذيل تفسير آيه فوق از سدى روايت کرده گفت صخر بن حرب وارد شد بر پيغمبر اکرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرض کرد اى محمّد امر ولايت بعد از شما براى کيست؟ فرمود: براى کسى است که او نسبت بمن بمنزله هرون است نسبت بموسى جبرئيل نازل شد و آيات فوق را آورد و گفت اى رسول خدا بعضى از امت تو تصديق ولايت و خلافت على عليه السّلام را بنمايند و بعض ديگر تکذيب کنند و بزودى شناسند و يقين نمايند بولايت على عليه السّلام در قبر هنگام سؤال کردن از آنها بدانکه در مشرق و مغرب عالم و بيابان و دريا نميرد کسى مگر آنکه نکير و منکر سؤال کنند از او در باره ولايت و خلافت على و مىپرسند پروردگار تو کيست و دين تو چيست و پيغمبر تو کيست و امام تو کيست؟ و نيز در تفسير الصافي، ج5، ص 273 به نقل از کتاب کافي آمده که : عن الصادق عليه السلام في هذه الآية قال النَّبَإِ الْعَظِيمِ الولاية - از امام صادق (ع) روايت شده که خبر بزرگ همانا ولايت است. عن الباقر عليه السلام سئل عن تفسير عَمَّ يَتَساءَلُونَ فقال هي في امير المؤمنين عليه السلام کان امير المؤمنين عليه السلام يقول ما للَّه عزّ و جلّ آية هي اکبر منّي و لا للَّه نبأ أعظم منّي. از امام باقر (ع) نيز فرمودند : همانا مقصود اميرالمومنين است و مي فرمود: پس به راستي که براي خداوند عزوجل آيت و خبري بزرگتر از من نيست. و نيز در روايات مکرر ديگري از خود وجود مبارک اميرالمومنين نقل شده که مي فرمود :
همانا من نباء عظيم هستم که مردم در آن به اختلاف افتادند..
شيخ مفيد نقل مي کند: بيماري رسول خدا (ص) سخت و وخيم شد. اميرالمومنين (ع) در کنار بسترش بود همين که نزديک بود روح از بدنش مفارقت کند فرمود: سرم را در دامن خود بگير چرا که امر الهي فرا رسيد و چون جان من بيرون رود آن را با دست خود بگير و به روي خود بکش، آنگاه مرا رو به قبله بگذار و کار غسل و دفن مرا خودت انجام بده و پيش از همه بر جنازه ام نماز بخوان و از من جدا مشو تا مرا به خاک بسپاري و از خداوند (عزوجل) طلب کمک کن! حضرت علي سر آن حضرت را در دامن گرفت و آن حضرت از حال رفت! در اين حال فاطمه خود مرثيه مي خواند و به گونه اي آه و زاري مي کرد که در و ديوار اشک مي ريخت. يکي از مراثي که ايشان مي خواند اين بيت بود: «صُبّت عَلَيّ مَصائبٌ لو انّها صُبت عَلَي الايّامُ صِرنَ لَيالِياً» آنچنان باران غم و اندوه بر جانم ريخته که اگر بر روزهاي روشن مي ريخت آن روزها مانند شب تيره و تار مي گرديد. (برگرفته از سوگنامه آل محمد)
و وارد است که آن امام مبين هنگام دفن رسول خدا (ص) اشک ميريخت و از سينه آه مي کشيد و مي فرمود: «انَّ الصَّبرَ لَجَميلٌ الاّ عَنکَ وَ اِنَّ الجَزَعَ لَقَبيحٌ الاّ عَلَيک و اِنَّ المُصابَ بِکَ لَجَليل وَ اِنَّه قَبلَکَ وَ بَعدک لَجَلَل» ؛ به راستي که شکيبايي زيباست مگر در غم فراق تو، و بي تابي نا پسند است مگر در اندوه مرگ تو! و مصيبت هاي قبل و بعد از آن هرقدر که بزرگ باشند در مقابلش ناچيزند!» (خطبه 284) تا آنجا که در مصيبت از دست دادن بي بي دو عالم در کنار قبر مبارکش، خطاب به رسول خدا (ص) فرمود: « اما براي من که سختي مصيبت تو را ديده و سنگيني آنرا کشيده ام شکيبايي ممکن است! اين من بودم که با دست خود تو را در ميان قبر نهادم و هنگام رحلت جان گرامي تو از ميان سينه و گردنم پرواز کرد ... انا لله و انا اليه راجعون! » (خطبه 193) يا در جايي مستقيما اشاره به اين اندوه و مصيبت دردناک مي نمايد و مي فرمايد: «پدر و مادرم به فداي تو اي رسول خدا! با مرگ تو رشته اي بريد که با مرگ ديگران نبريد. ... با مرگ تو رشته پيامبري و فرو آمدن پيام و اخبار آسماني گسست. مصيبت تو ديگر مصيبت ديدگان را به شکيبايي واداشت و همه را در مصيبت تو يکسان عزادار کرد. اگر به شکيبايي امر نمي کردي و از بي تابي نهي نمي فرمودي؛ آنقدر اشک مي ريختم تا اشکهايم تمام شود و اين درد جانکاه هميشه در من مي ماند و اندوهم جاودانه مي شد که همه اينها در مصيبت تو ناچيز است. چه بايد کرد که زندگي را دوباره نمي توان باز گرداند و مرگ را نمي توان مانع شد. پدر و مادرم فداي تو! ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن و در خاطرت نگاه دار!» (خطبه 226)
هشتم صفر روز وفات سلمان فارسي است... دوست داري جريان وفاتش را بشنوي؟! ببيني که چگونه اميرالمومنين او را به خاک سپرد؟ .. پس بشنو :
صحابى کبير، سلمان حکيم با يک جهان خاطره و خدمت، در «بالا خانه کوچکابى قره کندى» در مداين، در بستر مرگ خوابيده بود (1) و در عين حالى که رسولخدا(ص) به او فرموده بود: بهشت مشتاقتر به ملاقات سلمان است، تا سلمان بهبهشت (2) وى گريه مىکرد! سعد بن ابى وقاص، که در «مداين» از سلمان عيادتکرده، مىگويد: وقتى گريه سلمان را مشاهده کردم، علت آن را جويا شدم. سلمان گفت: به خاطر وابستگى و علاقه به دنيا گريه نمىکنم، بلکه از اين جهتنگرانم که رسول خدا(ص) با ما عهد و قرار گذاشته بود، که وسايل زندگى ما بيش ازتوشه يک مسافر نباشد، در حالى که اکنون من وسايل و اثاث بيشترى دارم، و بيمناکم که مبادا از دستور آن حضرت تخلف کرده باشم! (3) . بيمارى سلمان همچنان شدت مىيافت، زاذان، خادم سلمان مىگويد: من براى مرگ سلمان نگران بودم، وقتى آثار مرگ در او نمودار شد، گفتم: چه کسى بايد تو راغسل دهد؟ سلمان پاسخ داد: همان کسى که رسول خدا(ص) را غسل داد. گفتم: تو در مداين هستى، و او در مدينه به سر مىبرد.. (4) . «بقيره» همسر سلمان مىگويد: وقتى مرگ سلمان نزديک شد، در حالى که دربالا خانهاى خوابيده بود، که چهار در داشت، مرا نزد خويش خواند، و گفت: بقيره!همه درها را باز بگذار، زيرا رسول خدا(ص) به من خبر داده: به هنگام مرگميهمانانى به ديدار من مىآيند، که بوى خوش را احساس مىکنند، اما غذانمىخورند، و من نمىدانم آنان از کدام در وارد مىشوند. بقيره، ادامه مىدهد: من درها را باز گذاشتم، بعد سلمان دستور داد: کيسهکوچک «مشکى» را که رسول خدا(ص) به او هديه کرده بود، و سلمان آن را جايىپنهان نموده بود، براى او حاضر کنم. وقتى کيسه مشک را آوردم، دستور داد مشک را خيس کنم، و در اطراف اوبريزم. بعد گفت: حرکت کن، درب را بهپوش، من حرکت کردم و درب را پوشيدم،اما وقتى کنار بدن سلمان برگشتم، متوجه شدم وى وفات کرده است (5) . طى روايتى آمده: امام على(ع) صبح روزى به مسجد مدينه وارد شد، و اعلامکرد: ديشب رسول خدا(ص) را به خواب ديدم، آن حضرت به من فرمود: سلماندر مداين از دنيا رفته است، به من سفارش فرمود: بروم و او را غسل بدهم، کفن کنم،نماز بر او بخوانم و جسد او را به خاک بسپارم، و من اکنون به سوى مداين مىروم (6) . جابربن عبدالله انصارى، مىگويد: امير مؤمنان(ع) نماز جماعت صبح را براى ماخواند، سپس روى خود را به طرف ما برگردانيد و فرمود: اى مردم! خداوند شما رادر مرگ برادر خود سلمان پاداش دهد. آنگاه عمامه رسول خدا(ص) را به سر،پيراهن بلند آن حضرت را روى لباس پوشيد، شمشير و عصا همراه برداشت، و برشتر «غضباء» سوار شد، و از مدينه بيرون رفت و به غلام خويش «قنبر» فرمود: دهقدم بردار. قنبر مىگويد: با برداشتن ده قدم، ما خود را در «مداين» جلو درب خانه سلمانيافتيم.. (7) . زاذان، خادم سلمان مىگويد: سلمان از قبل به من گفته بود: اى زاذان! هر وقتچانه مرا بستى، صداى سقوط چيزى را مىشنوى، وقتى من چانه سلمان را بستم،صداى سقوط چيزى را شنيدم، پشت در خانه آمدم، ديدم اميرمؤمنان(ع) وارد شد. على(ع) فرمود: اى زاذان! سلمان از دنيا رفت؟ گفتم: آرى، اى مولاى من. آنگاه على(ع) وارد بالا خانه شد، پارچه را از روى سلمان کنار برد، سلمان هم بهروى على(ع) لبخندى زد (حتي برطبق برخي منابع خواست جلوي پاي حضرت بلند شود؛ که حضرت مانع شد!) (8) بعد على(ع) فرمود: اى ابوعبدالله! خوش درگذشتى،وقتى رسول خدا(ص) را ملاقات کردى، آنچه را از سوى مردم نسبتبه برادر توصورت گرفت، براى آن حضرت بيان کن. آنگاه على(ع) غسل و کفن سلمان را انجام داد، نماز بر بدن او خواند، ولى ماصداى تکبير شديدى را شنيديم، وقتى دقت کرديم، دو مرد نيز همراه آن حضرتبودند، که فرمود: يکى برادرم جعفر طيار، و ديگرى خضر پيامبر(ص) است، وهمراه هر يک از آنان فرشتگان زيادى براى تجهيز سلمان شرکت کرده بودند (9) .
بعضى از راويان چنين نقل کردهاند که حضرت على(ع) بر کفن سلمان شعرى نوشت که معناى آن چنين است:
«بر شخص کريم و بزرگوارى وارد شدم، بىآنکه توشه نيک و قلب پاک داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص کريم و بزرگوار، زشتترين کار است.»
منابع :
1. الاستيعاب، ج 2، ص 61. 2. الدرجات الرفيعة، ص 208. 3. الدرجات الرفيعة، ص 219. 4. بحار الانوار، ج 22، ص 373. 5. الدرجات الرفيعة، ص 219، مجمع الزوائد، ج 9، ص 344، قاموس الرجال، ج 4، ص 418، فتاوىصحابى کبير سلمان، ص 223، حلية الاولياء، ج 1، ص 208. 6. بحار الانوار، ج 22، ص 368، نفس الرحمن، ص 607. 7. بحار الانوار، ج 22، ص 373، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 131، الدرجات الرفيعة، ص 219، نفسالرحمن، ص 606. 8. طبق برخى از اخبار: سلمان لبخندى زد و خواستبنشيند... بحار الانوار، ج 22، ص 384. 9. بحار الانوار، ج 22، ص 373. 10. طرائف الحقائق، ج 2، ص 5
آنزمان که رسول الله از حجة الوداع بازمي گشت.. در ميان دشت غدير از خداوند عزوجل فرمان گرفت که اگر آن خبر عظيم را اعلام نکني.. گويي ما تو را پيغمبر نکرده ايم.. و رسالتت ناتمام خواهد ماند.. آنجا بود که رسول خدا چوب علي را خورد... آنزمان که سقيفه تشکيل دادند و خلافت را، که حق بي چون و چراي علي عليه السلام بود، از او گرفتند... و فدک را غصب کردند! و دل فاطمه را آزردند.. و او را در پشت درب خانه اش مضروب ساختند!! آنجا بود که فاطمه هم چوب غربت علي را خورد... آنزمان که حسن بن علي پس از صلح با معاويه (لعنةالله عليه) در بالاي منبر مسجد کوفه از بي وفايي ياران مي گفت و مي فرمود امروز از فرط بي وفايي ياران، حفظ خونها بهتر از ريخته شدن آنهاست؛ معاويه را ديدي که پس از او بالاي منبر رفت و شروع به بدگويي و فحاشي نسبت به علي عليه السلام کرد... و گفت: « صلحنامه من با تو اکنون به زير پاي من است!! » و تو دريافتي که اينهمه خشم و ستيز معاويه با حسن به خاطر دشمني با پدرش علي است.. ...آنجا بود که حسن عليه السلام هم چوب علي را خورد!
و امروز ...و امروز نيز جماعتي در بيابان کربلا مقابل مولايمان صف کشيده اند.. که همه سينه هاشان از بغض علي پر است!! درحاليکه براي آنها مسلّم است که حسين فرزند رسول خدا و از اهل بيت است.. به او مي گويند: « تو را مي کشيم چون از پدرت بغضي در سينه داريم.. »
آه... آه.. که امروز حسين هم چوب غربت علي عليه السلام را خورد...
اين آهنگ ناله و شيون و فرياد که اين روزها مي شنوي آهنگ غربت مولايت علي است..
يادت بيايد... وقتي که خانه کعبه شکافته شد و او در دامان مادرش ازآن بيرون آمد.. وقتي که خداي تبارک و تعالي، خود براي او اسم انتخاب کرد.. وقتي که با رسول خدا وارد خانه کعبه شد و روي دوش پيامبر رفت و بتها را شکست.. وقتي که روزها و شب ها با پيغمبر بود و با ايشان سر يک سفره مي نشست و رسول خدا برايش لقمه مي گرفت.. وقتي که در ليلة المبيت در بستر رسول خدا خوابيد که جان ايشان محفوظ بماند.. وقتي که در جنگ احد در حاليکه تمام بدنش از زخم پر شده بود، با تمام وجودش از رسول خدا دفاع کرد و نداي لا فتي الا علي را زمزمه لبان فرشتگان مقرب خدا کرد.. وقتي که در جنگ با يهوديان کوردل، درب خيبر را از جا کند و لرزه بر اندام آنها انداخت.. وقتي که پشت تمام قهرمانان عرب را به خاک ماليد و شجاعترين شجاعان شد.. وقتي که رسول خدا در غدير خم دستش را بالا برد و او را جانشين بعد از خود معرفي کرد.. وقتي که رسول خدا در دستان او جان داد و به قول خودش ..جان گرامي او از بين سينه و گردنش گذشت!! وقتي که دستانش را بستند و عمامه به گردن، و کشان کشان او را براي بيعت با خليفه بردند!!؟ وقتي فاطمه اش را مضروب ساختند و او ذره ذره در جلوي چشمانش جان داد و با دستان خويش شبانه او را به خاک سپرد... وقتي که 25 سال خون دل خورد.. و خوار در چشم و استخوان در گلو ماند و براي حفظ دين خدا سکوت کرد.. و شب هنگام، درد دل خود را با چاه گفت!! وقتي که خليفه شد و اموال بيت المال را برگرداند و از فقير و غني همه را به يک اندازه از بيت المال سهم داد! وقتي که شبها کيسه بر دوش، آواره کوچه ها مي شد که مبادا در محدوده خلافتش کسي گرسنه سر بر زمين بگذارد! وقتي که يتيمان را بر دوش خود سوار مي کرد و به آنها سواري ميداد تا مگر لبخندي بر لبانشان بنشيند! وقتي که شب تا سحر، هزار رکعت نماز مي گزارد و در مناجات هايش به خدا مي فرمود: « پروردگارا! گناهان علي را ببخش و او را عذاب نکن! » و از هول و ولاي قيامت به خود ميپيچيد و آه سر ميداد و خود را به خاک مي ماليد و باز مي فرمود: «پروردگارا! اگر مرا از همنشيني با اوليائت بازداري و بواسطه گناهانم جهنم را جايگاه من قرار دهي... آنگاه آه و زاري و گريه ام فراوان خواهد شد و در ميان اهلش فريادي بلند سر خواهم داد و خواهم گفت که تو را دوست دارم!! » وقتي که... در محراب کوفه شقی ترین مردم، قربة الی الله، فرق او را با شمشیر زهرآلود شکافت! . . . و اکنون مولای خود را می بینی که از پس حوادث روزگار... امروز در بستر افتاده و دستمال زردی به سرش بسته که تو نمی توانی بفهمی، زردی دستمال بیشتر است یا زردی چهره مبارکش؟! بنگر... این مولای توست.. خوب نگاه کن! این پیرمردی که امروز ناتوان و بیهوش در بستر افتاده یکتا یار باوفای رسول خداست! بنگر.. صراط مستقیم خدا را، که امروز قصد سفر کرده! بنگر.. حبل الله المتین را، که سم ناجوانمردی بر تنش اثر کرده! بنگر دستانش را... همان دستانی که روزی در بالاترین ارتفاع دشت غدیر قرار داشت! بنگر پاهایش را... همان پاهایی که از برای مجاهدت در راه خدا یک لحظه آرام و قرار نداشت!
ای مردم.. امروز در حالیکه لبخند بر چهره هاتان است، اشک بریزید! امروز در حالیکه گریه می کنید، بخندید! امروز در میان شیون هایتان، قهقهه بزنید! امروز آهسته و شتابان راه بروید و از فرط شادی بر سر بکوبید! آه.. آه.. امروز... از اعماق وجودتان آه بکشید! چراکه امروز مولای شما خوشحال است!!
می گوید: برای چه گریه می کنید؛ حال آنکه امروز، روز دیدار است!! می گوید: امروز رسول خدا منتطر من است! می گوید: این فاطمه است که انتظار مرا می کشد که به نزدش بروم... می گوید: اکنون وقت آرامش و استراحت است.. به خدا قسم که راحت شدم!
و لحظاتی بعد، من و تو را در عمق خنده های پرمعنایش تنها می گذارد که سالیانی دراز بنشینیم و فکر کنیم که چه کردیم با دل او ...
سنگيني غم اين روزها بر دل مومنين اثر کرده است. و اين را تو ميتواني از چهره شان بخواني... امروز پيامبر از ميان ما رفت. امروز پدر اين امت رفت... در طول عمرم به اين حقيقت رسيده ام که خانواده اي که پدر از ميان آنها رفته باشد ديگران به آنان به گونه ي ديگري مي نگرند.. رفتارهايشان نسبت به آنها عوض مي شود و بعضاً حرکات ناپسندي از خود نشان مي دهند. پدر... ستون خانواده است. پدر... هر چه قدر هم که از کار افتاده و پير باشد، عزت خانواده است. خانواده مانند خيمه اي است.. رفتن پدر همانا و کشيدن چوب خيمه همانا. پدر... هرچه قدر بد اخلاق، هر چه قدر کم محبت، هر چه قدر... آبروي خانواده است. پيامبر (ص) فرموده بود: اَنَا وَ عَليُّ اَبَوا هذِهِ الاُمَّة...من و علي پدران اين امتيم... امروز اين امت پدر از دست داده است. تو خود بگو که از اين به بعد چه خواهد شد... وصاياي پدر را نشنيده گرفتند! سخنان پيامبرشان را از ياد بردند... و شد آنچه نبايد مي شد! امروز بياييم پاي منبر اميرالمومنين بنشينيم و گوش به نواي غمناک دل او بسپاريم وقتي به مردم يادآوري مي کرد آنچه را که فراموش کرده بودند که: رسول خدا (ص) در حاليکه بر روي سينه ام بود قبض روح شد، جان او در کف من روان شد و من چهره ام را با آن متبرک ساختم. اين من بودم که پيامبر را غسل دادم و فرشتگان مرا ياري مي کردند، در و ديوار خانه فرياد مي زد؛ گروهي از فرشتگان فرود مي آمدند و گروهي ديگر به آسمان پرواز مي کردند؛ گوش من از صداي آهسته آنان که بر آن حضرت نماز مي خواندند پر بود، تا آنگاه که او را در حجره اش دفن کرديم... (1) مردمي که هوا و هوس دنيا چشم و گوششان را بسته بود...و اينگونه اميرمومنان بر سر قبر رسول خدا ناله مي کرد که: فَلَقَد وَسَّدتُکَ في مَلحودَةِ قَبرِکَ وَ فاضَت بَينَ نَهري وَ صَدري ... اين من بودم که با دستان خودم تو را در ميان قبر نهادم و هنگام رحلت، جان گرامي تو ميان سينه و گردنم پرواز کرد. پدر و مادرم فداي تو اي رسول خدا! با مرگ تو رشته اي پاره شد که در مرگ ديگران اينگونه قطع نشد، با مرگ تو رشته پيامبري، فرودآمدن پيام و اخبار آسماني گسست. مصيبت تو ، ديگر مصيبت ديدگان را به شکيبايي وا داشت، و همه را در مصيبت تو يکسان عزادار کرد. اگر به شکيبايي امر نمي فرمودي، آنقدر اشک مي ريختم تا اشک هايم تمام شود، و اين درد جانکاه هميشه در من مي ماند، و اندوهم جاودانه مي شد، که همه اينها در مصيبت تو ناچيز است! چه بايد کرد که زندگي را دوباره نمي توان باز گرداند، و مرگ را نمي شود مانع شد. پدر و مادرم به فداي تو! ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن، و در خاطر خود نگه دار.(2) و گاهي هم که آن مرد بزرگ و عالم بي همتا و سيد بي مثال، غم، تمام وجودش را فرا مي گرفت و کاسه صبرش لبريز مي شد و گريه مي کرد... پيامبر را مخاطب خود قرار مي داد و مي فرمود: انَّ الصَّبرَ لَجميلٌ اِلاّ عَنکَ وَ اِنَّ الجَزَعَ لَقَبيحٌ اِلاّ عَلَيکَ وَ اِنَّ المُصابَ بِکَ لَجَليلٌ وَ اِنَّه قَبلَکَ وَ بَعدَکَ لَجَلَلٌ همانا شکيبايي نکوست جز در غم از دست دادنت و بي تابي ناپسند است جز در اندوه مرگ تو، مصيبت تو بزرگ است و مصيبت هاي قبل و بعد آن در مقابلش ناچيزند.(3) در تمام نهج البلاغه نديدم که علي عليه السلام به کسي بگويد "پدر و مادرم به فداي تو!" مگر اينکه از قبل يا بعد از آن، از رسول الله حرفي به ميان مي آورد. تا آخر عمر گراميش از غم رسول خدا سوخت... شهادت مي دهم که راهي را پيمود که رسول الله پيمود و در تمام عمر عمل کرد و علمش از عملش جلو نيافتاد! در خطبه هايش براي رسول خدا دعا مي کرد... : بار خدايا! بين ما و پيغمبرت در نعمت هاي جاويدان، و زندگاني خوش، و آرزوهاي برآورده، و خواسته هاي به انجام رسيده، در کمال آرامش و در نهايت اطمينان، همراه با مواهب و هداياي با ارزش، جمع گردان!
هرگونه استفاده از مطالب و فایل های این وبلاگ در جهت نشر فرهنگ دینی موجب امتنان است!! طراحی: بی معرفت - نام قالب: دل شب توسط نرم افزار: فتوشاپ CS و فرانت پیج 2003 قدرت گرفته از پارسی بلاگ
No Copyright : Because of spreading Islamic thought you can use all files and images. Design by Bimarefat - Template Name: Dele Shab Software : Photoshop CS & FrontPage 2003 - Counters: Powered by Dear "Parsiblog.com"