با سلام خدمت دوستان.. این کاغذ دیواری رو امروز ساختم.. با نصیحتی از آن عالم بزرگوار که همیشه توی گوشم بوده! دیگر چه بگوبم که غم از دست دادنش را تسلایی نیست..
من در دورهای در مورد چمران کار میکردم. به خاطر مخالفت، بعضا بخشهای زیادی را سانسور کردیم اما معتقدم که الان باید آن مطالب گفته شود. چمران طی سالهایی که در امریکا بود، عاشق دختری میشود که بعداً هم اسمش را عوض میکند و پروانه میگذارد. با او ازدواج میکند و سالهای بعد صاحب سه فرزند میشود. چمران همسرش را راضی میکند تا با او به مصر و بعد لبنان بیاید. آنها مدتی هم در لبنان باهم زندگی میکنند اما بعد از مدتی کاسه صبر همسرش لبریز میشود. خانم ربابه صدر که این سکانس را تعریف میکرد، میگفت که خیلی سکانس درامی بود. شاید تصور شود که چمران هم مثل هر مرد دیگری که در شرایط سخت مبارزاتی قرار گرفته، همسر و فرزندانش حاضر نبودند با او زندگی کنند و او ترجیح میدهد به مبارزات خود ادامه دهد و از زندگی شخصیاش بگذرد اما خانم صدر میگفت: «روزی که چمران خانوادهاش را به فرودگاه میبرد من همراهشان بودم. چمران در تمام طول مسیر گریه میکرد یعنی در نهایت عشقی که به همسر و فرزندانش داشت، آنها را ترک کرد. اما مسئله مبارزه آنقدر برایش مهم بود که راضی به این جدایی شد. پس از مدتی همسر چمران تلاش کرد تا وی را وادار کند تا هراز گاهی به دیدن آنها برود اما چمران گفت دیگر تمام شد. واقعاً دنیا را با تمام ویژگیهایش طلاق داد و دیگر هم سراغ آنها نرفت. این نرفتن حتی بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد. او به همسرش گفت: «یا با من بمان و به این زندگی با همه ویژگیهایش ادامه بده یا برو. بعد از مدتی فرزند پسرش در سواحل امریکا غرق شد.» هماکنون دو دختر و همسرش در قید حیات هستند. هرگز هیچکس نخواست چمران را از این منظر ببیند.
منبع: مصاحبه ای با مهدی همایونفر (از اعضای اصلی گروه جهاد تلویزیون در زمان جنگ) سوره. شماره 24.(فروردین و اردیبهشت 85)
بعد از گذشت چهل روز از روزی که تو ما را وداع گفتی... تو را از خاطر نبرده ایم... و باید اعتراف کنیم که هیچگاه زمزمه خطابه های شیرینت از یادمان نمی رود! نصیحت های پدرانه ای که از سر اخلاص و عاری از هرگونه ریا به ما می کردی، برای همیشه آویزه ی گوشمان خواهد ماند.
فایل صوتی: صدای آیت الله مجتهدی تهرانی موضوع : خستگی گناه و درک نماز شب حجم: 262 کیلوبایت برای گوش دادن به صدا اینجا را کلیک کنید.
برای دانلود بر روی لینک راست کلیک کنید و save target as را انتخاب کنید.
یکبار که آمده بود «شهر رضا» گفتم : بیا اینجا یک خانه برایت بخریم و همین جا زندگی ات را سر و سامان بده! گفت: حرف این چیزها را نزن مادر! دنیا هیچ ارزشی ندارد! گفتم: آخر این کار درستی است که دائم زن و بچه ات را از این طرف به آن طرف می کشی؟ گفت: مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است! پرسیدم: یعنی چه عقب ماشینم است؟ گفت: جدی می گویم؛ اگر باور نمی کنی بیا ببین! همراهش رفتم در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تا بشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک ، دو قوطی شیر خشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت : این هم خانه، می بینی که خیلی هم راحت است. گفتم: آخه اینطوری که نمی شود. گفت: دنیا را گذاشته ام برای دنیادار ها، خانه هم باشد برای خانه دارها!
* می گم: بین این پست و پست قبلی (سلمان محمدی) یه شباهت هایی نمی بینی...؟!
آقای مجاهدی ،یکی از دوستان نزدیک جناب شیخ جعفر مجتهدی، نقل می کنند: روزی در باغ آقای حلی زاده واقع در پشت ایستگاه راه آهن مشهد، به خدمت حضرت آقای مجتهدی شرفیاب شدم. آنروز حال بکاء شدیدی داشتند و لحظه ای از گریستن باز نمی ماندند. گریه های بی اختیار ایشان را بارها دیده بودم و برای من چندان تازگی نداشت ولی چیزی که فکر مرا به سختی مشغول خود کرده بود استمرار این حالت گریه در آن روز بود. در آن حال استثنایی نمی توانستم علت این حالت را از ایشان سوال کنم و آن ولی خدا را از حال خود منصرف سازم. ساعتی به همین منوال گذشت بی آنکه حرفی میان ما رد و بدل شود؛ همین که ایشان برای لحظه ای از گریستن بازماندند، فرصت را غنیمت شمرده پرسیدم: علت این گریه های مستمر و بی اختیار شما چیست؟ فرمودند: « آقا جان! روز عجیبی است! امروز در و دیوار گریه می کند! آسمان گریه می کند! زمین گریه می کند! این درختان باغ گریه می کنند! از آسمان و زمین غم می بارد! آیا اگر شما این صحنه ها را می دیدید ساکت می نشستید؟! ...من بی اختیار گریه می کنم و علت آنرا نمی دانم. » و بعد از چند لحظه ای درنگ گفتند: « امروز باید روز شهادت یکی از ائمه اطهار باشد، قراین از این امر حکایت دارد! » مدتی گذشت و یکی از روحانیان به دیدن آقای مجتهدی آمد؛ از ایشان سوال کردم: آیا امروز روز شهادت است؟ گفتند: به روایتی امروز روز شهادت امام محمد باقر (علیه السلام) است! هنگامی که آقای مجتهدی سخن آن مرد خدا را شنیدند، به سختی منقلب شدند و در حالی که به شدت می گریستند فرمودند: قربان مظلومیتشان بروم، این گریه های بی اختیار که بی جهت نیست! آقا امام محمد باقر (علیه السلام) در کودکی در کربلا حضور داشتند و روز عاشورا صحنه های شهادت را یکی پس از دیگری دیده اند و تا آخر عمر برای مظلومیت جدشان حضرت سید الشهدا گریه کرده اند، این گریه های امروز اثر همان گریه هاست و مسلما امروز، روز شهادت آن بزرگوار است نه روز دیگر!
خانم مرضیه حدیده چی نقل می کنند که خاطره ای را از زمانی که حضرت امام در نوفل لوشاتو بودند و ولادت حضرت مسیح نزدیک بود نقل می کنند. ایشان می گویند: « امام می فرمود: این همسایه ها با این رفت و آمدهای زیاد و شلوغیها، خیلی اذیت شده اند، بهتر است هدیه هایی برایشان بفرستیم، از قول من هم معذرت بخواهید. برادرها رفتند و چند جعبه شکلات و شیرینی تهیه کردند و آوردند، امام سوال کردند: چی تهیه شده؟ بسته ها را به امام نشان دادند، امام فرمود: خارجیها به گل زیاد علاقه دارند، چند شاخه گل هم برایشان بفرستید. همان شب عید کریسمس هدایا را بین همشایه ها تقسیم کردند و فردای آن روز دیدیم که خیابان ها پر از خبرنگار و مردم است، من از یکی از برادران سوال کردم که چه خبر است؟ گفتند: خبرنگارها به خاطر هدیه های شب گذشته آمده اند تا گزارش تهیه کنند. مصاحبه ای هم انجام شد و امام ارشاداتی در مورد تولد حضرت مسیح (ع) کردند. »
برای خواندن ادامه خاطره و دیدن عکس های بیشتر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
هرگونه استفاده از مطالب و
فایل های این وبلاگ در جهت نشر فرهنگ دینی موجب امتنان است!!
طراحی: بی معرفت - نام قالب: دل شب
توسط نرم افزار: فتوشاپ CS و فرانت پیج 2003 قدرت گرفته از پارسی بلاگ
No
Copyright : Because of spreading Islamic thought you can use
all files and images.
Design by Bimarefat - Template Name: Dele Shab
Software : Photoshop CS & FrontPage 2003 Powered by Dear "Parsiblog.com"